تبليغاتX
قاصدک بی خبر
قاصدک بی خبر



گذشته ما کجا جاماند؟

 برای فرزاد، سینا، رسول، حسین و  صادق عزیز

گذشته ما کجا جاماند؟

   سر برداشتم ،نور را پیمودم به سکوت پیوستم ،نهفتم وسوختم وبه خاک آمدم و چه خوب به خاطر آوردم روزگاری را که امروز سایه ای رنگ پرده از آن به جا مانده بی گمان نه خواب بود ونه رویا، پیدا بود،درخشان تر از خورشید و لطیف تر از باران هنوز هم گاهی باقدم زدن در خاطراتش،قطرهای لطیفش صورتم را نوازش میکند،غمناک است اما با طراوت  وسپید...

بیایید تاهم قدم با هم به خاطرات روزگاری سفر کنیم که هر سمت وسویش راعطشی است آشنا...

از قدم گذاشتن در راه مدرسه ای بگوییم که مانند جویندگان مروارید پر هیجان بود و بزرگ از دست چین شدن کلاس پر هیاهوی بگوییم که بی گمان حسرت روزگارش را معلمانش نیز خواهند خورد،از انتظار کشیدن بی هیچ صدایی برای رسیدن به لحظهای که همگان درود برشبهای گرانبار ملت میفرستادیم، از نفس کشیدن آیینه ها  و رویای بودن آن هنگامه های بزرگ از طراوت خاک منظریه از نمناکی آفتابش و از درخشندگی مهتابش

چقدر روشن بود....

مثال آن روزگاران وآن لحظات مثال آتش و پنبه ای بود که هرگز توان با هم ماندن را نداشتند،

کاش آن روزها مانند سیمرغی دیگر از دل آتش بیرون می آمد

چه گذشت...؟

حال به تماشا نشسته ایم...

کجا تلخی خاطرات لطیف تر خواهد شد...؟؟

صدایی سکوتم را در هم میشکند ، چه  ندای خوشی، گرمی صدایش تلخی خاطراتم را کمتر میکند، صدا صدای پدری است که در آن زمان که شاید میشد پی خوابی یا شوره زاری دردنیای بی مرزرفاقت  باشم و میتوانست تعابیر متفاوتی برایم داشته باشد وجودم را ازغفلت پاک کرد و هنوز هم  صمیمی وگرم میگوید:

                             (( بابا قدر این لحظه هاو این رفیقا رابدون))

ثمره این ندا و ایام گذشته چیزی جز بوته گلهای رنگارنگ در گلستانه زندگیم  و افتخار کردن به خاطره سازی از شما ای که نقش بزرگی در زندگی من داشته اید نبوده و نیست

 وتنها این سوال برایم باقی است که گذشته ما کجا جاماند؟

و باز هم صدا با همان گرمی و صمیمیت

قدر این....

 

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  توسط ایمان کامکار دهکردی  |

 

تمام، ناتمام

 او ني كه مي خواستي تو غبارو گم شد

 مرغي شد و پشت حصارو گم شد

اسم تو را رو بال  مرغا نوشت

  رو كنده سبز درختا نوشت

 يه روز كه بارون ميومد بهش گفت 

 يه روز ديگه رو موج دريا نوشت

دريا با موجاش اونا از خودش روند

 مرغ هوا گم شد و اونا گريوند

اوني كه مي خواستي تو غبارو گم شد

مرغي شد و پشت حصارو گم شد

باد اومد و تو جنگلا قدم زد

اسم تو را از همه جا قلم زد

ببين جدايي چه به روزش آورد

چه سر نوشتي كه براش رقم زد

\

  خوب ميداني اولين سخن ما با هم سلام بود ، واژهاي تكراري اما آغاز صحبت و آشنايي و مترتب به  صداقت و ...

   زمان ميگذرد، روزها در پس غروب خورشيد  ميآيند  و اين تكرار  بر همه چيز سايه مي اندازد در اين تكرار  شب و روز  تيرگي شب است كه در سياهي دامن خود  خاطراتي  پر نور و در دور دست تر  خاطراتي كم رنگ تر و تلخ تر كه  نا گزير از وقوعشان مي باشم ، وجود دارد اما در پس اين خاطرات، گذشته اي وجود دارد كه نچندان مفرح و شادي بخش است كه باعث كفران گردد و نه آنقدر تلخ كه با عث نا شكري....

   با اين و جود انچه بيشتر اهميت دارد آينده ايست كه  هنوز پديد  نيامده  و انساني است كه هنوز دل تنگ نگشته  است

   صحبت سر آغازي بود براي آشنايي و آشنايي بهانه اي براي دل دادگي و دل دادگي در كنار صداقت  دليلي شكيل و استوار  براي خلق آيندهاي پر اميد  در روزگاري به ظاهر خوش ،كه    نا گهان  طوفاني بر  پا شد سد آرامش را در هم شكست و من نيز با ذهني مغروق در آشفتگي شتابان ، همسفر با امواج   خروشان در ميا ن انبوه اشفتگي طوفان گذر كردم....

   نقش بر جاي مانده  بر ساحل، پيكره انساني مفلوك مي باشد كه اسيري  است در دست زمانه زراق با حوادثي فارغ از سر سبزي بهار و گرماي تابستان گرفتار خزاني است كه با ديدار زمستان تا نهايت يخبندانش ميتازد.

  گمان نمي برم  كه جايگاه فعلي ايمان  رستاخيز  انهماك  براي اثبات و ايفا كردن تمام ، نا تمام ها  مي باشد  و اكنون زمان هم سفري با باد نخوت باري است كه هديه روزگار بعد از رهايي از دست امواج  در دشتي بزرگ به نام دنيا  مي باشد.

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386  توسط ایمان کامکار دهکردی  |

 

سخن ، سخن اثيري در چنگال زمانه است

     حديث، حديث تازيا نه هايي است طامع، كه زمانه زراق و غريب از بهار در تاريكي و به دور ازاندكي كظم و با تمام روباه صفتي اش  در روزهاي زمستاني زير رنگدانهاي پاييزي و با هنر رندانه اش مسبب منهدم شدن تمام ميثاقها و مخاديل  را گردانيده است .

   نگاه هاي مستا صل به كيهان نوردي افكاري كه مخبط  خوب و بد، زشت و زيبا،  تلخ و شيرين،  است فرجام تمام فراموش نشدني ها  را كه فراق ، فاتح ان است در سو سوي غروب دلگير و با شكوه  به ارمغان مينشيند.  

   معترف ميشوم  كه دلشوره و دلسردي  دست افشان  اتفاقاتي است  كه حرف مرا ((دروغ بافي در نظر تو)) تراوج و تزيين ميكند.

زمان زمان ان است كه تابناكي خورشيد راكه  مدتهاست در پيكر سرد تابوت نقش بسته است در زير خاك مدفون كرد

 فانوس در پشت سر افتاده و سوال بي جواب همچنان در قفس ذهن و خاطر باقي ميماند....

در شب كوچك من ،افسوس

با با برگ درختان ميعادي دارد

در شب كوچك من  دلهره ويرانيست

گوش كن

وزش ظلمت را ميشنوي؟

من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم

من به نوميدي خود معتادم

گوش كن

وزش ظلمت را ميشنوي؟

                                   .....

ببین چگونه سیل اشکم شده روونه

پنجشنبه هفدهم آبان 1386  توسط ایمان کامکار دهکردی  |

 

تقديم به يه دوست قديمي

         در عصري كه تنهايي و تنگدلي پي هاي نا مطمئن براي كاخ هاي ساخته شده زندگي ما را تشكيل داده اند،آنچه باعث پُر از خالي شدن  پالايشگاه ذهن از  واژه اي كه از آن تعبير به ((انصاف))ميگردد،تواجد اين تنهايي با آن جزالت بر اشتباهاتي است كه جزع و دريدگي بي دريغ از شمايل مفلوك زده كه به سبب مفلس بودن از مصب علت،اجازه واگذاري تمام تقصيرات را بر شانه ها ديگران به دور از تفحص و تفتيش و به دنبال بيداد هاي واهي و وحشت زدگي از آن وجه كه مبادا وثوق بر اين وحدانگي جلوه خود رادر بوستان سراي ساخته ذهن به جف بودن آن واگذار كند.

         تصور نمي كنم كه بكارت  اين نتيجه گيري  يك طرفه به دور از تمام حد اقل ها براي قضاوت توانايي پنهان كردن برهنگي آن را به هنگام دريدن در برهوتي از شناخت و علتها به ارمغان آورد.

         قيوميت تمام اشتباهات و تقصيرات و حتي كابوس ها در تمام كائنات بر عهده من است و اين شايد  از عوايد فرح افزايي و فرخ لقايي براي ديگران و البته خود من به دور از توجه به فرزند خواندگي تمام فراق ها و فراموش نشدني ها  در فرتوت  فرجه هايي است كه فرقت قبل از موعد را به شكوفه نشسته است پس به اميد  سرمايي  كه نديم اين شكوفه ها شود  باز هم قضاوت را با ديگران مي سپارم كه از توان من خارج است...

مرگ من روزي را خواهد رسيد:

 در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبارآلودو دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد :

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزاندگر

سايه اي ز امروزها ،ديروزها!

....

جمعه ششم مهر 1386  توسط ایمان کامکار دهکردی  |

 

داور بر حق، به نام خداوند ایثار و انصاف

    زندگی آب روان است روان میگذرد

                                       هر چه تقدیر من و توست همان میگذرد

غربت آن نیست که تنها باشی

                                          غافل از فتنه وغوغا باشی

غربت آن است که مثل منو دل

                                           در میان هم تنها باشی.....

  

   در انگاره و مخیله ذهن من  جایی برای انفصال و تدمیر و تدفین وجود نداشت که شاید نوعی انکسار ویا نوعی تذبذب افکاردر غسالخانه ذهن من می بود و می باشد.تراژدی های مکتوب شده در گذشته نزدیک ،امروز به صحنه دلگیراجرا در آمده و تعاقب و تعاضد باعث بر هم زدن تعادل محوریت افکار و به سبب آن افعال میگردد که محیر العقول است.

      در دنیای مدرن جایی برای مداعبت وجود نداردو تمام هر آنچه که  هست مداومت بر مداهنه است.

       کشیدن خطی حایل بین خود بسندگی و خودبینی دستاوردی است که هم میتواند شور انگیز باشد و هم شوریدگی را به ارمغان آورد،فرح بخشی و فرخندگی ایام رو به خزان هجرت میکندو فراموش نشدنی های زمانه  تنها به دنبال اندک فرصتی، تا فروردینشان را به اسفندش بخشند اما  در تمام لا مروتی های روزگار آنچه لایتناهی است خاطره است و خاطره تو همیشه در لاهوت ذهن من لانه دارد

        سهم من از تو

 

 

جمعه نوزدهم مرداد 1386  توسط ایمان کامکار دهکردی  |

 

نا گفته ها

وباز هم سخنی چند با تو از نا گفته هایی که انهضام ایمان به انفکاک آن باعث انعقاد بیان گردید.

   انهزام در ایام گذشته و وقایع مطوی مع الوصف دلیل بر انهدام آینده نیست  چنانکه شورانیدن روزگار دلیل بر شور انگیز بودن آن نمی باشد.

   بی گمان نمی دانی  حتی،حتی تداعی لمحه ای بدون تو  تا چه حد میتواند سپیدی و درخشندگی طلوع خورشید را به داجی غروب آن نزدیک و بلکه خود او  سازد.عاجز بودن ذهن آشفته ایمان در گشایش طلسم موجبات این موضوع ،خود دلیلی شکیل است برای پا فشاری و امید میثاق به لطف عاجل یزدان...

   اما روی سخن با سلاطین سفاح نیست ،مخاطب سخن افکار مندرس و آشفته ذهنی سرگردان است  که به تازگی به ساحل رسیده و به دنبال سر پناهی امن و آرام  برای مطاوعت از مطلوبات و مطبوعات روزگاراست.

آری

......

  نه شاخسار در ختچه های زندگی ایمان طروات و شادابی قبل را دارد و نه شبیخون زدن خیال تو به خلوت اوشبگردیهای عریان و عزلت نشین او را بر هم خواهد زد

   مغلوب یا مغهوم...

مفهوم زندگی چیزی جز این است  پس به امید مفقود شدن تمام مفلوجات و به دور از نتیجه بخشی جهیدن را آغاز میکنیم به سوی جهاندن

وتمام شد سخن....

 

جوانی داستانی بود

پریشان داستان بی سر انجامی

غم آگین غصه تلخی که از یادش هراسانم

به غفلت رفت از دستم و زین غفلت پشیمانم

جوانی چون کبوتر بود من یکی طفل کبوتر باز

سرودی داشت آن مرغک 

 که از بانگ سرودش مست بودم ،شادمان بودم

که هر لحظه به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم

نوائی داشت،

حالی داشت،

گه و بیگاه با طفل دلم قال و حقالی داشت

جوانی چون کبوتر بود من یکی طفل کبوتر باز

 که او را هم زمان با شوق آب و دانه میدادم

پر بال لطیفش را به لبها شانه میکردم

و او را روی چشم و سینه خود خانه میدادم

ولی افسوس ،

هزار افسوس،

یکی روز آن کبوتر از کفم پر زد

ز پیشم همچنان تر از شهابی تند بالا رفت

به سوی آسمانها رفت

فغان کردم

نگاهم را چنان صیاد، دنبالش روان کردم

ولی او کم کمک چون نقطه شد وز دیده پنهان شد

به خود گفتم که آن مرغک به سوی لانه می آید

امید رفته روزی عاقبت به سوی خانه می آید

ولی افسوس،

هزار افسوس،

به عمری در رهش آویختم فانوس چشمم را

نیامد در برم مرغ سپید من

نشد گرم از سرودش خانه عشق و امید من

کنون دور از کبوتر لانه خالی، آسمان خالیست

به سوی آسمان چون بنگرم، کهکشان خالیست

منم آن طفل دیروزین

که اینکه در غم هم نغمه خود با چشم تر مانده

درون آشیان زآن هم نوای گرم خو ، یک مشت پر مانده

پر اوچیست دان

هاله موی سپید من....

فضای آشیان خالیست

چه هست آن آشیان ؟

ویران دلم ،ویرانه عشق و امید من....

هزار افسوس،

هزار اندوه،

جوانی رفت ، شادی رفت ، روح زندگانی رفت

غم آمد ،

ماتم آمد

دشمن عشق و امید آمد

پدر بگذشت،مادر رفت ،شور عشق از سر رفت

سپاه پیری آمد هاله ی موی سپید آمد

کنون من مانده ام تنها

ز شهر دل گریزان رهنورد هر بیابانم

سرا پا حیرتم، در مانده ام،همرنگ اندوهم

چنان گم کرده فرزندی

به صحرای غریبی هم صحبت کوهم

صدایی میدهم درکوه:کجایید ای جوانی،شادمانی ،کامرانیها؟!

جواب آید بعد اندوه: کجایید ای جوانی ،شادمانی ،کامرانیها....؟!

جمعه سی و یکم فروردین 1386  توسط ایمان کامکار دهکردی  |

 

برای اولین بار تقدیم به تو

 آنچه مینویسم و تو میخوانی  چکیدهای از تجریدات ذهن ایمان است  که در پی شکفتگی دنیای خود که قرین تباهی است به تو**سارا** عرضه میدارم.

توقعاتی به ظاهر منقح و ادیبانه که دستیابی به آن از سفر **فاوست**در شرط بندی خدا و شیطان نیز سخت تر است.حرف تازهای نیست و تو دیگر به شنیدن درد دلهای مانوس همراه با تخیل من عادت کرده ای، اینکه تقریر را به تکلم  ترجیح  داده ام احتراز ار وقوع حالاتی که مانع از اجهار به شکست در راه زندگی بود.

سارا جان دیشب برای نخستین بار از آغاز آشنایی ام باتو احساس کشنده ایی از گذشتها و محبتهایی که به من روا داشتهایی مرا تا پاسی از شب بیدار نگاه داشت و معترف میشوم که این احساس برای من که همواره خود را در قله احساس میکنم،از دنیای واقعی شما گریزانم ،اندیشهای بزرگی در سر دارم و تنها کارهای کوچکی انجام داده ام.

برای من که تا این زمانم تنها میتوانم حدس بزنم که طبیعت سرنوشت مرا اینچنین رقم زده کسی که محبت بی حد و حصر می طلبد با این وصف نمی داند در ازای آنچه میتواند عرضه دارد بدور از آنچه مردانگی و رفاقت می نامندش ،بدون براهه پردازی و با نظر قلبی خلق الساعه به تو که بهترین من هستی و بسیار نزدیکتر از همخونهای من ،میگویم آنچه اتفاق افتاد نه مخلوق یک ذهن مغروق در آرامش و نه جسمی فارغ از لهیدگی بود. ای عزیز حتی حدس نمی زدم عدم التفاط تو به من تا این حد در روحیه من تاثیر گذار باشد ،سارا جان فراموش کن که من حق شناسی را فراموش کردهام آنچه که باعث میشود تا حسن تدبیر تو وبسیار کسان دیگر که در اطرافم هستند را فراموش کنم این است که نمی توانم فریفتگی خود به دنیای را که هیچ کس حتی تو عزیز در آن جای نداری پنهان کنم.ثلثی از راهها به روی من بازند و من میتوانم ،میتوانم اگر بخوام با فروتنی قدم بردارم اما تنها در دنیایی که شماخرد ورزان دنیای واقعی می نامیدش،از این به بعد تو نیزمانند دیگران درذوق و شوق و یا اندوههای من شریک نخواهی بود ،من احمق حق چنین کاری را ندارم  خود خواهی مرا ببخش و گاهی در خیال خود مرا تحمل کن  اینک من تنهاتر از گذشته ام تو را به خدای زمین و اسمان می سپارم و خود به رسم بازی تا از دست دادن تمام آنچه ازمن مانده ادامه میدهم  و نا خواسته به یاد ترانه محمد عزیز افتادم

توی بازی زمونه هر چی بوده دیگه باختم 

                                                     آخرین قمار عمررا دست خالیم میگه باختم 

حالا من موندم و تنها دوسه تا برگ مچاله

                                                  دو سه تا برگ سیاه که دیگه باختنش محاله...

حرفهای من  یک روز قبل ازرفتن به۲۲ سالگی برای تو ...

        

پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385  توسط ایمان کامکار دهکردی  |

 

اینم مثل بقیه

 

عادت

هر گز نخواستم که تو را با کسی قسمت بکنم

                                                              یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

                                                               بگم فقط مال منی، به تو جسارت بکنم

اینقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی

                                                               اما تو خلوت خودم ، تنها  فقط مال منی

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه

                                                              یا روی شیشه چشات، غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب ،حتی با بوسه میشکنی

                                                               مثل هم آرزو هام، تجسم خواب منی

حتی با اینکه هیچ کسی،مثل من عاشق تو نیست

                                                             پیش تو آینه چشام، حقیره، لایق تو نیست

هر گز نخواستم...

                                                   ترانه :اردلان سر فراز

                                                                    خواننده: سیاوش قمیشی

Image hosting by TinyPic

جمعه دهم آذر 1385  توسط ایمان کامکار دهکردی  |

 

دیوار جدایی

آن سو ،درون باغ،

در حجله گاه گل ها،

تو ماندهای سیه پوش

در هاله یی ز رویا!

 

این سو،تو مانده ایی بی صبر!

آن سو،من غم درد!

 

این سومنم غمگین،

با حسرتی دیرین!

بی هم زبان ودلتنگ،

بر روزگار نفرین!

 

میان ما کشیده،

دیواری از جدایی!

نوشته بر روی آن:

((نفرین بر آشنایی))!

 

این سو ،تو مانده ای بی صبر!

آن سو من غم و درد...

                                   استاد ایرج جنتی عطایی

شنبه چهارم آذر 1385  توسط ایمان کامکار دهکردی  |

 

بهت دقایق

توی تنهایی خونه میگیره دلم بهونه

      میگه که اون نمیتونه که دیگه بی تو بمونه

میاد از اون ور خونه صدای تیک تیک ساعت

انگاری اونم میدونه قصه سکوت و خلوت!

توی این بهت دقایق چی می شه که تو بیایی

دوباره مثل قدیما  بوی عطر تن بیاری

دوباره خمار چشمات مستی را یادم بیاره

دوباره سرخی لبهات شوق بوسه را بیاره

بیا و تو این دقایق بگیر این سکوت را از من

بگو که تو هم میدونی تلخی دوری را از من

بیا و بگو به ساعت که دیگه سکوت را نشمار

بگو که نبض زمان را واسه عاشقا تو بشمار...!

چهارشنبه هشتم شهریور 1385  توسط ایمان کامکار دهکردی  |

 

 



تا اطلاع ثانوی همه چیز تعطیل نظر تو چیه!؟
غم اگه نوشتی بود
اگه غصه گفتنی بود
من هزار تا قصه داشتم
همشم شنیدنی بود
هر جا حرفی باشه از من
قصه عمرای کوتاس
قصه یه درد کهنه
حرف بد عهدی دنیاست
قصه صد تا کتابم
یه سوال بی جوابم
عمر کوتاه یه خوابم
من حباب روی آبم
هنوز از راه نرسیده
می دونم رفتنی ام من
موندنم لحظه به لحظه
پره از وحشت رفتن
من چرا قطره نباشم
من که از آبهای دریام
پس چرا بود و نبودم
بی اثر باشه تو دنیام
نمی خوام حباب بمونم
بی اثر باشم تو دنیا
دوست دارم یه قطره باشم
کوچ کنم برم به دریا
تا بشم بارون ابرا
ببارم روزها و شبها
رو لب تشنه و خشک
خشک ترین صحرای دنیا

CHOOBEN_K@yahoo.com

 

 

گذشته ما کجا جاماند؟
تمام، ناتمام
سخن ، سخن اثيري در چنگال زمانه است
تقديم به يه دوست قديمي
داور بر حق، به نام خداوند ایثار و انصاف
نا گفته ها
برای اولین بار تقدیم به تو
اینم مثل بقیه
بهت دقایق

 

بهمن 1387
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

 

 

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
اگه ادمک نبودی
سانی
الهام
فرزاد نعمتی
حسین قطره
قالب وبلاگ

 

 

RSS 2.0

Designed By ParsTheme