|
وباز هم سخنی چند با تو از نا گفته هایی که انهضام ایمان به انفکاک آن باعث انعقاد بیان گردید.
انهزام در ایام گذشته و وقایع مطوی مع الوصف دلیل بر انهدام آینده نیست چنانکه شورانیدن روزگار دلیل بر شور انگیز بودن آن نمی باشد.
بی گمان نمی دانی حتی،حتی تداعی لمحه ای بدون تو تا چه حد میتواند سپیدی و درخشندگی طلوع خورشید را به داجی غروب آن نزدیک و بلکه خود او سازد.عاجز بودن ذهن آشفته ایمان در گشایش طلسم موجبات این موضوع ،خود دلیلی شکیل است برای پا فشاری و امید میثاق به لطف عاجل یزدان...
اما روی سخن با سلاطین سفاح نیست ،مخاطب سخن افکار مندرس و آشفته ذهنی سرگردان است که به تازگی به ساحل رسیده و به دنبال سر پناهی امن و آرام برای مطاوعت از مطلوبات و مطبوعات روزگاراست.
آری
......
نه شاخسار در ختچه های زندگی ایمان طروات و شادابی قبل را دارد و نه شبیخون زدن خیال تو به خلوت اوشبگردیهای عریان و عزلت نشین او را بر هم خواهد زد
مغلوب یا مغهوم...
مفهوم زندگی چیزی جز این است پس به امید مفقود شدن تمام مفلوجات و به دور از نتیجه بخشی جهیدن را آغاز میکنیم به سوی جهاندن
وتمام شد سخن....

جوانی داستانی بود
پریشان داستان بی سر انجامی
غم آگین غصه تلخی که از یادش هراسانم
به غفلت رفت از دستم و زین غفلت پشیمانم
جوانی چون کبوتر بود من یکی طفل کبوتر باز
سرودی داشت آن مرغک
که از بانگ سرودش مست بودم ،شادمان بودم
که هر لحظه به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم
نوائی داشت،
حالی داشت،
گه و بیگاه با طفل دلم قال و حقالی داشت
جوانی چون کبوتر بود من یکی طفل کبوتر باز
که او را هم زمان با شوق آب و دانه میدادم
پر بال لطیفش را به لبها شانه میکردم
و او را روی چشم و سینه خود خانه میدادم
ولی افسوس ،
هزار افسوس،
یکی روز آن کبوتر از کفم پر زد
ز پیشم همچنان تر از شهابی تند بالا رفت
به سوی آسمانها رفت
فغان کردم
نگاهم را چنان صیاد، دنبالش روان کردم
ولی او کم کمک چون نقطه شد وز دیده پنهان شد
به خود گفتم که آن مرغک به سوی لانه می آید
امید رفته روزی عاقبت به سوی خانه می آید
ولی افسوس،
هزار افسوس،
به عمری در رهش آویختم فانوس چشمم را
نیامد در برم مرغ سپید من
نشد گرم از سرودش خانه عشق و امید من
کنون دور از کبوتر لانه خالی، آسمان خالیست
به سوی آسمان چون بنگرم، کهکشان خالیست
منم آن طفل دیروزین
که اینکه در غم هم نغمه خود با چشم تر مانده
درون آشیان زآن هم نوای گرم خو ، یک مشت پر مانده
پر اوچیست دان
هاله موی سپید من....
فضای آشیان خالیست
چه هست آن آشیان ؟
ویران دلم ،ویرانه عشق و امید من....
هزار افسوس،
هزار اندوه،
جوانی رفت ، شادی رفت ، روح زندگانی رفت
غم آمد ،
ماتم آمد
دشمن عشق و امید آمد
پدر بگذشت،مادر رفت ،شور عشق از سر رفت
سپاه پیری آمد هاله ی موی سپید آمد
کنون من مانده ام تنها
ز شهر دل گریزان رهنورد هر بیابانم
سرا پا حیرتم، در مانده ام،همرنگ اندوهم
چنان گم کرده فرزندی
به صحرای غریبی هم صحبت کوهم
صدایی میدهم درکوه:کجایید ای جوانی،شادمانی ،کامرانیها؟!
جواب آید بعد اندوه: کجایید ای جوانی ،شادمانی ،کامرانیها....؟!
|